Archive for آگوست, 2008

نامه سرگشاده به مدیرمسئول هفته نامه رودبارزمین

آگوست 29, 2008

حاج احمد سلام

ببخشید از همین ابتدا خودمانی شدم و یا بقول بچه ها پسر خاله شدم.فکر می کنم “جناب آقای احمد یوسف زاده”به درد همان نامه های خشک و بی روحی می خورد که الان چندتایی از آنها در کارتابل شما وجود دارد.همین چند دقیقه پیش بود که صفحه بندی مهر کرمان خاتمه یافت وبا تنی خسته به منزل برگشتم.اینقدر خسته بودم که با لباس رسمی خوابم برد.قبل از خواب به یاد این حرف صفحه بند نشریه افتادم که شنیده بود می خواهید کرکره رودبارزمین را پائین بیاورید.نشمردم اما تعداد زیادی علامت سوال در ذهنم وول می خورد.چرا حاج احمد می خواهد نشریه محبوبش را تعطیل کند؟اینقدر به این موضوع فکر کردم تا خوابم برد.چند دقیقه بعد که بیدار شدم تصمیم گرفتم چند خطی را در قالب یک نامه بریاتان بنویسم.پس با اجازه :

این روزها خیلی با دغدغه هایم کشتی می گیرم .باینکه ما در کجای تاریخ ایستاده ایم.باینکه آینده چه می شود وباینکه من برای آیندگان درباره آنچه که امروز می گذرد چه پاسخی دارم.

حاج احمد عزیز!

نمی دانم دیگران چگونه فکر می کنند .اما برای من جمهوری اسلامی با استانداردهایی که امام ترسیم کرده است یک حکومت مطلوب است.اما بعضی مسائل و رفتارها را با ارزش هایی که شناختم در تضاد می بینم و این است که آزارم می دهد.نسل من یا همه بروبچه هایی که در دهه 60 به دنیا آمده اند شاید به دنبال این چیزها نباشد.اما فکر وذکر من دغدغه هایی هستند که سوهان روحم شده اند.ما جوانترها کمی با شما فرق داریم.فرق ما در این است که ارزش های انقلاب را از زبان شما شنیده ایم اما شما آنها را تجربه کرده اید.

من فرزند دهه آشوب هستم.دهه ای که ابتدای آن با ترور های کور آدم های سفاکی همراه بود که هیچ مخالفی را برنمی تابیدند.در طول دهه نیز جنگ بود وخون وخمپاره و اسارت.شما سند زنده دهه آشوب هستید.8 سال کمتر یا بیشتر از سالهای جوانیتان را در سیاهچال های منفورترین دیکتاتور قرن گذارنده اید.برای شما گفتن از جنگ واسارت و… زیره به کرمان بردن است.سال های آخر جنگ هم که امام کوچ کرد و ما ماندیم با تصویری از دستهایی که به سوی او دراز بود.

یوسف زاده نازنین!

تصویری از آنچه که برای من از انقلاب وجنگ و… ترسیم شده با آنچه که امروز مشاهده می کنم تفاوت دارد.من در آئینه انقلاب شعار استقلال آزادی جمهوری اسلامی را می بینم .شعاری که بر مبنای ان قرار بود مردم حق انتخاب و حق اظهار نظر داشته باشد.قرار بود همه در کنار هم باشند با هر تفکر و اندیشه ای.قرار بود که هر کس اندیشه ای دارد توان عرضه آنرا داشته باشد.قرار بود آزادی موج بزند.

نه اینکه الان با آن نرسیده ایم.تازه رسیده ایم به تصویر مشوشی که هر کسی می تواند از ظن خود یار آن شود.

من الان احساس آزادی نمی کنم.احساس می کنم نمی توانم بدون لکنت حرفم را بزنم.شاید من اشتباه می کنم.من می پذیرم که یک انسان هستم با اشتباهات خاص خود.سعی کرده ام هیچ وقت خود را 0 یا 100 نبینم.من هم مثل دیگران می توانم اشتباه کنم.می توانم گاهی مدافع حق باشم گاهی نیز جانبدار باطل.سعی می کنم یاد بگیرم آنچه بر زبان می آورم می تواند اشتباه باشد.

من آزادی را دوست دارم.هر وقت هم گفتیم که ما آزادی را دوست داریم عده ای واویلا کنان گفتند که اینها دنبال ولنگاری و مروج فساد فحشا هستند.نه مراد من از آزادی آن چیزی است که در مرامنامه انقلاب آمده است.آن چیزی که قانون اساسی آن را به رسمیت شناخته است.اگر آزادی که پدران ما در انقلاب اسلامی دنبال آن بودند مرادف ولنگاری بود که دیگر نیازی به انقلاب بود.در رژیم شاه هر نوع آزادی نبود این آزادی مطلق بود.

حاج احمد بزرگوار!

این فضا خفه ام می کند.همین فردا از این طرف و آن طرف بانگ بر می آید که این حرف هایی که تو می نویسی عین آزادی است.من هم می پذیرم.اما چه آزادی؟!اینکه یک گروه در کشور برای ابراز نظر خود رسانه های گردن کلفت با تیراژهای افسانه ای داشته باشد اما گروه دیگر قرار باشد نظرات خود را نهایتا در وبلاگش منتشر کند….

اما درد من فقط این نیست.درد من این است که عده ای فکر می کنند با دوتا انگشتر و داشتن محاسن وبستن دکمه بالا وگنده گنده حرف زدن می توانند تنها مدافع این نظام باشند و حق علی الاطلاق.دیگران هم باطل.آنها یادشان رفته است که شهید رجایی می گفت به “ریشه است نه به ریش”.این فضا و این برخورد دوگانه آزارم می دهد آنها آزادند از 7 دولت اما به ما که رسید ناگهان آسمان تپید!

گناه ما انتقاد است و این گناه بزرگی است.ما فکر می کنیم همه به این جمله امام ” نقد بلکه تخطئه از الطاف خفیه الهی است”التزام دارند در حالی که نه.آنها فکر می کنند باید این جمله را چماق کرد بر سر رقیب و رقیب نمی تواند و حق انتقاد ندارد.اگر هم انتقاد بکند ظلم کرده است.ظلمی که در طول تاریخ دمکراسی بی سابقه است.اه….چه جمله مضحکی…

من اعتراف می کنم که آنچه من از ارزش ها و هنجار های این نظام برداشت می کنم با آنچه دیگران فکر می کنند متفاوت است.

من نمی دانم کسی باور می کند یا نه .اما من هم دلم برای این ملک ومملکت می سوزد.من هم خود را در برابر کسانی که سینه خود را در برابر صدام سپر کردند مسئول می دانم.من وقتی روایتی از دفاع مقدس می شنوم یا می بینم بغض گلویم را فشار می دهد و اشک صورتم را خیس می کند.من هم خود را در برابر “پویا”ها و “بهرام”هایی که “عزیز و ماهرخ”شان زیر آتش ارتش بعث کباب شده اند مسئول می دانم.اما بعضی وقتها به این نتیجه می رسم که خیلی آدم کثیفی هستم واز خودم بدم می آید.دارم پا روی خون جگر گوشه های مملکتم می گذارم و برای خودم قدرت و ثروت فراهم می کنم.

دارم جفاها و نابخردی ها را می بینم ولب نمی گشایم.می دانید چرا؟چون من یک روزنامه نگار دلسوز نیستم.روزی که داشتند به روزنامه نگاران درجه دلسوزی می دادند من دیر رسیدم.همه عناوین ناز وخوشگل به از ما بهتران رسید.همان ها که ….

بگذریم مهم نیست.

احمد آقا

خیلی اهل این نیستم که تمایلات درونی را دیگران بدانند.اما باور بفرمائید که دیگر به سرحد انفجار رسیدم.گفتم هرچه باداباد بگذار این “درون گفته”هایم را برای کسی بنویسم که دغدغه هایش شبیه من است.بعضی وقتها با خودم می گویم وقتی که با جنگ رفته ها و انقلابی هایی مثل شما این معامله می شود تکلیف من و امثال من که دیگر روشن است.من که حتی همفکران خودم پشت سرم تندرو خطابم می کنند.

 

آقای یوسف زاده!

شنیده ام می خواهید بساط رودبارزمین را جمع کنید.شاید دل شما هم گرفته است از ناملایمات و نامهربانی ها.البته حق دارید که دلگیر باشید.اما با تمام احترامی که برای شما قائلم از شما سوال می کنم به چه حقی می خواهید “رودبارزمین”را تعطیل کنید؟چه کسی به شما این اجازه را داده است که بچه های خونگرم ومتاسفانه محروم جنوب استان را از وجود آئینه تمام نمای مشکلاتشان محروم کنید؟

امروز همه دنبال محرومیت زدایی هستند اما شما برادر مهربان می خواهید محرومیت دیگری بر محرومیت ها بیفزائید؟مگر چند رودبارزمین در تب وتاب روزگار فولاد آب دیده شده اند که می خواهید آن را تعطیل کنید؟

رودبارزمین متعلق به تک تک مردم جنوب استان است و هیچ چیز نمی تواند جای آن را بگیرد.همانگونه که هیچ نوری جای آفتاب را نمی گیرد.

شما 8 سال برای همین مردم سختی های زندان صدام را صبورانه تحمل کرده اید.پس برای با صلابتی چون شما تحمل شرایط موجود نیز نباید سخت باشد.این هم مبارزه است.بمانید و سنگر خود را حفظ کنید و برای آرمان مقدستان تلاش وکوشش کنید.

بامداد جمعه 8/6/86

واي بر احوال برگ بي‌درخت

آگوست 25, 2008

پست امروزم را اختصاص دادم به شعری که مرحوم احمد بورقانی در پایان آخرین نطق پیش از دستورخود درمجلس ششم قرائت کرد.

بر درخت زنده بي‌برگي چه غم
واي بر احوال برگ بي‌درخت
دلم مي‌خواست پليدي‌ها و زشتي‌ها به زير خاك مي‌ماندند
بهاري جاودان آغوش وا مي‌كرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي‌كرد
بهشت عشق مي‌خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي‌كردند
به روي بام‌ها، ناقوس آزادي صدا مي‌كرد
مگو اين آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر اين كهكشان از هم نمي‌پاشد
و گر اين آسمان درهم نمي‌ريزد
بيا تا ما فلك را سخت بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم.

متن: آخرین نطق احمد بورقانی

ناگفته های امام جمعه کرمان

آگوست 24, 2008

 

 

 

امام جمعه کرمان پس از ماهها سکوت ،ناگفته های خود از اعمال فشار گروههای تنگ نظر پس از دیدار با خاتمی را باز گو کرد.

اگرچه باید ابراز تاسف کرد که چرا این خبر پیش از این منتشر نشد و خبرگزاری های دولتی از کنار آن به سادگی عبور کردند اما انتشار هرچند دیگر هنگام این خبر نیز از اصل ماجرا چیزی نمی کاهد.

حضور آقای جعفری در مراسم دیدار سید محمد خاتمی با روحانیون و تمجید وی از شخصیت خاتمی و همچنین ستایش سید محمد خاتمی از آقای جعفری ؛بدون شک بسیاری از اقتدارگرایان را بهت زده کرد.به این موضوع اضافه کنید استقبال با شکوه مردم کرمان از رئیس جمهوری سابق که آنها را دچار سردگمی کرد.

این سردرگمی و عصبانیت را می شد از تخریب بیلبوردهای سفر خاتمی و مقاومت برخی مسئولان در برابر سفر مشاهده کرد.اگرچه ملاحظات امنیتی اجازه نمی دهد اما اگر گفته می شد چه کسانی بیلبوردهای سفر خاتمی را تخریب کرده اند مردم قضاوت عادلانه تری راجع به بسیاری از مسائل داشتند.

من معتقدم گروههایی که حتی اسم آنها را نمی توان اصولگرا گذاشت چرا که از استاندارهای لازم برخوردار نیستند پس از پایان سفر خاتمی دچار پاره ای از مشکلات درونی شدند.آنها نمی توانستند به اصلاح طلبان یا مردم کرمان حمله کنند که چرا به استقبال خاتمی رفتید یا در سخنرانی خاتمی شرکت کردید-البته دلشان می خواست و خیلی بدشان نمی آمد-اما به امام جمعه کرمان می توانستند بگویند چرا در سخنرانی خاتمی شرکت کردید؟

زیرا او را همفکر خود می دانستند. آنها تصور می کنند به همین دلیل آقای جعفری باید هر حرکت خود را با آنها تنظیم کند.تقلیل نماینده ولی فقیه به یک نیروی حزبی کاری بود که اصولگرایان با آقای جعفری انجام دادند.

 

تولد عبور

آگوست 22, 2008

پائیز سال 84 هنگامی که برای شرکت در مراسم ترحیم مادر یکی از فعالان سیاسی اصلاح طلب قدم به مسجد نور تهران گذاشتم با صحنه جالبی مواجه شدم.روی اغلب صندلی های مسجد آدم هایی بودند که اسم شان فعال سیاسی است. از هر دوجناح.داشتم برای خودم صندلی خالی پیدا می کردم که دیدم محمدرضا باهنر با محمد سلامتی گعده گرفته تاج زاده با یک اصولگرای دیگر و….

خیلی برایم جالب بود.اینکه در حاشیه برخی مراسم افراد با سلایق مختلف بنشینند و باهم گفتگو کنند حرکت بسیار مهمی است.حتی اگر ثمره ای نداشته باشد.این یعنی یکدیگر را به رسمیت شناخته اند.اختلاف سلیقه را پذیرفته اند و به این نتیجه رسیده اند که هیچ کدام نمی توانند  دیگری را از هدف و آرمان خود بازدارد.این کنار هم نشستن ها شاید در جوامع توسعه نیافته ای مثل ایران با چشم بد بینی و این نوع برداشت های غلط مانند اینکه همه سروته یک کرباس هستند و فقط می خواهند مردم را سرگرم کنند همراه باشد اما در ذات خود حامل گفتگو است که از این منظر بزرگترین موهبت برای یک جامعه سیاسی پر تنش مثل ایران است.

 

مقدمه کافی است.شب گذشته میهمان یک دوست و همکار ارزشمند و البته اصولگرا بودیم.مسعود یارضوی سرپرست خبرگزاری فارس در استان کرمان که به مناسبت 2 سالگی وبلاگش جشن تولد  را با حضور وبلاگ نویسان کرمان ترتیب داده بود که از همه طیف های سیاسی در آن حضور داشتند.آقا مسعود به من هم لطف داشت و برای شرکت در این جلسه دعوت کرد که من هم خود را موظف به شرکت در این نشست دیدم.

صحبت های خوبی در این جلسه مطرح شد.اغلب دوستان از سابقه وبلاگ نویسی خود گفتند و اینکه از کی شروع به کار کردند.

از اطلاعاتی که در این نشست به دست آوردم یکی این بود که آقای دلاوری که از شعرا و روزنامه نگاران خوش ذوق کرمان هستند جزو اولین های وبلاگ نویسی کرمان هستند و وبلاگ نویسی را در سال 79 آغاز کرده اند.هم چنین با آقای میرافضلی از دیگر وبلاگ نویسان کرمان آشنا شده ام که بنا به گفته دوستان وبلاگ طنز ایشان جز فخیم ترین طنزهای کشور است.آقای نیک نفس که به تازگی از مدیریت باشگاه مس استعفا داده است در این جلسه میهمان بود و از خاطرات زیبای خود می گفت.

نشست خوبی بود گفتگو با دوستان وبلاگی که بیشتر مطالب شان را می خوانیم حس خوبی به آدم دست می دهد.

دوستانی که دیشب به همت مسعود گرد هم آمده بودند از طیف های سیاسی مختلف بودند.از خود ودیگران گفتند و یکدیگر را تحمل کردند.تحمل مخالف و کنار یکدیگر نشستن می تواند سرآغاز خوبی باشد برای پاک شدن عرصه سیاست از بعضی ناپاکی ها و ناهنجاری ها.شاید تا آن روز چندین سال طول بکشد اما بدون تردید نام مسعود یارضوی دوست اصولگرای ما که بانی این مسئله بود جز اولین ها ثبت خواهد شد.

پ.ن

ای کاش یک خدا پدر آمرزیده ای مثل مسعود در سطح کشور پیدا می شد که دست همه اصولگرایان و اصلاح طلبان را می گرفت و کنار هم می نشاند و قواعد بازی دموکراسی را یادشان می داد و می گفت شما با این همه ادعا خجالت نمی کشید که هی یا به هم می گین سکولار یا متحجر. دست بردارید.بیائید براساس یک سری معیارهای استاندار به رقابت دست بزنید و این صحنه را از پلشتی های آن پاک کنید.

در پایان سالگرد تولد وبلاگ عبور را به مسعود یارضوی تبریک می گویم.

دیدار با استاندار

آگوست 20, 2008

 -استاندار کرمان دیشب جماعت روزنامه و رسانه را دعوت کرد تا در یک نشست به بررسی مشکلات پیش روی این صنف بپردازد.جلسه خوبی بود.اهالی مطبوعات آنچه که مدتها بود توان فریاد آن را نداشتند گفتند.استاندار هم گوش داد.قولی نداد چون گفت اهل قول دادن نیست اما پیگیری می کند.البته پس از آنکه خود مطبوعاتی ها راهکارهایی را ارائه دهند.

-نمی دانم چرا اما در جماعت مطبوعات عده ای هستند که به راحتی چشم خود را به روی گذشته خود می بندند.

در جلسه شب گذشته وقتی که نمایندگان مطبوعات می خواستند سخن بگویند برخی از روزنامه ها وخبرگزاری ها که احتمالا به صورت هماهنگ به جلسه هدایت شده بودند خیلی سعی داشتند که به استاندار این نکته را بفهمانند که آقای دکتر اینهایی که می بینی یک مشت روزنامه اصلاح طلب هستند که در آرزوی سقوط دولت لحظه شماری می کنند.

یکی از همین دولت دوستان جمله ی قصاری فرمود که :«دولت نهم مظلوم ترین دولت تاریخ دموکراسی در ایران است».

همین دوستان که خوب هوای یکدیگر را داشتند یادشان رفته که در دولت اصلاحات انتقاد که نه چگونه فحش می دادند.

اما در عصر حاکمیت یکدست که دیگر کسی برای اظهارات مشایی هم کفن نمی پوشد و صداوسیما در انتشار اخبار دولتی کم نمی گذارد.این گونه از انتقاد چند نشریه واهمه دارند.این هم حکایتی دیگر است از بام و دو هوای اصولگرایان ؛اگر ملت پشتیبان شماست چه لزومی دارد که مطبوعات منتقد را لگد مال می کنید؟

-به آدمایی که از اعتبار و شغلشون فقط بستن دکمه بالای پیراهن و از موضع بالا صحبت کردن است آلرژی دارم.یکی از همین تیپ آدم ها دیشب خیلی برای دولت سنگ تمام گذاشت.رپرتاژ خوبی رفت.شنیده بودم آدم زرنگیه اما تصور نمی کردم یک آدم زرنگ اینجوری با مطبوعات صحبت کند.

البته نه اینکه با انتقاد از مطبوعات محلی مخالفم.اما اینکه کسی از پله های اتاق یک مقام مسئول بیاد پائین و فرامین را اجرا کند نمی تواند منتقد خوبی باشد.اگر خیلی هنر داشته باشد می تواند صدا خفه کن خوبی باشد.مثل خیلی های دیگر.

-روزخبرنگار امسال اصلا روز خوبی نبود.البته حق هم داریم.عاقبت زبان درازی همین است.از اینکه رتبه دوم جشنواره مطبوعات در بخش مصاحبه را کسب کردم اصلا حس خوبی ندارم.

 

 

پی نوشت:

1-دکتر رمضان زاده سخنگوی هیئت دولت در یک جلسه خصوصی می گفت:در اواخر دولت اصلاحات وزیر نیرو موفق به اجرای یک پروژه بزرگ برای اولین بعد از انقلاب شده بود.همان روز هم آقای احمدی نژاد در شهرداری تهران پل 7 تیر را افتتاح کرد.بعدهم صداوسیما خبر بهره برداری از پروژه وزارت نیرو را در بخش خبری ساعت 11 شب به مدت 1 دقیقه پخش کرد.اما خبر افتتاح پل هوایی را بارها و در بخش مختلف خبری با گزارش و گفتگوی مفصل پخش کرد.

با این مثال و مثال های دیگر راحت می توان تشخیص داد که دولت نهم مظلوم ترین دولت تاریخ دموکراسی در ایران است یا خیر؟

2-این روزها سالگرد کودتایی 28 مرداد است.نمی دانم چی شد یاد شعبون بی مخ افتادم ییهو.

3-نمی دانم چرا اما دوباره اسباب کشی کردم.این دفعه به خاطر اینکه یکی لطف کرد و پسوردم رو عوض کرد.لوگو رو هم خودم طراحی کردم با تشکر از خودم.

کنگره ای برای همه

آگوست 19, 2008

پنج شنبه هفته گذشته فرصتی دست داد تا در دوازدهمین کنگره سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شرکت کنم.رسم است در افتتاحیه کنگره های احزاب سران احزاب همسو و غیر همسو شرکت کنند.کنگره سازمان نیز به همین شکل بود.از مجمع روحانیون مبارز گرفته تا نهضت آزادی همه آمده بودند.سازمان مجاهدین نسبت به جبهه مشارکت مرزبندی پررنگی با نهضت آزادی و ملی مذهبی ها دارد. به حقوق آنها احترام می گذارد اما از آنها دفاع نمی کند.بهزاد نبوی و ابراهیم یزدی اگرچه یک نسبت فامیلی باهم دارند اما خیلی در مواضع سیاسی با هم تفاوت دارند.حتی سال 84 که برای شرکت در کنگره ستاد اصلاح طلبان پیشرو به تهران رفته بودم عصبانیت نبوی را دیدم که گفت برای عزت سحابی کف می زنند اما برای حضرت امام یک صلوات می فرستند.نبوی و اعضای سازمان مجاهدین انقلاب هنوز از باتقوا ترین و اصیل ترین چهره های سیاسی هستند.حالا اینکه 4 نفر پیدا شده اند و به خاطر کرسی سبز و سرخ قدرت بی انصافی می کنند خودشان می دانند و خدای خودشان.

سه ردیف جلوی سالن متعلق به مهمانان بود.از بیت حضرت امام نیز حجت الاسلام والمسلمین سید یاسر خمینی حضور داشت.در حاشیه جلسه نیز به خبرنگاران گفت امیدوارم آقای خاتمی کاندیدا شود.عبدالله نوری و سعید حجاریان و آیت الله موسوی خوئینی ها هم با تاخیر آمدند.

علی باقری عضو شورای مرکزی سازمان و مدیرکل سیاسی وزارت کشور در دوره خاتمی که انصافا جزو مدیران خوش تیپ نظام!است رئیس ستاد کنگره بود و داشت سخنرانی می کرد که همه شروع کردند به کف زدن.تصورم این بود شاید حرف محکمی گفته که احساسات برانگیز بوده اما دیدم نه.خود سخنران هم تعجب کرده بود.در سوی دیگر نشست دیدم که زیر بغل سعید حجاریان را گرفته اند و او را به جلسه آوردند.

سخنرانی سعید بسیار شفاف و پرمعنا بود.اگرچه متن سخنرانی او را علی باقری قرائت کرد اما همه تصور می کردند خود حجاریان مانند روزهای پیش از ترور در حال سخنرانی است.

پایان سخنرانی حجاریان پایان نشست افتتاحیه کنگره بود.با پایان یافتن نشست عمومی کنگره حلقه های چند نفره ای را می شد خارج از سالن دید.در این میان مرتضی حاجی هم داشت به شدت از حضور خاتمی دفاع می کرد.او حتی خبر داد که برخی از اصولگرایان گفته اند اگر خاتمی نامزد انتخابات شود برای او ستاد برپا خواهند کرد.

حضور نوه امام در افتتاحیه کنگره خود گویای بسیاری از نا گفتنی ها بود.