حاج احمد سلام
ببخشید از همین ابتدا خودمانی شدم و یا بقول بچه ها پسر خاله شدم.فکر می کنم “جناب آقای احمد یوسف زاده”به درد همان نامه های خشک و بی روحی می خورد که الان چندتایی از آنها در کارتابل شما وجود دارد.همین چند دقیقه پیش بود که صفحه بندی مهر کرمان خاتمه یافت وبا تنی خسته به منزل برگشتم.اینقدر خسته بودم که با لباس رسمی خوابم برد.قبل از خواب به یاد این حرف صفحه بند نشریه افتادم که شنیده بود می خواهید کرکره رودبارزمین را پائین بیاورید.نشمردم اما تعداد زیادی علامت سوال در ذهنم وول می خورد.چرا حاج احمد می خواهد نشریه محبوبش را تعطیل کند؟اینقدر به این موضوع فکر کردم تا خوابم برد.چند دقیقه بعد که بیدار شدم تصمیم گرفتم چند خطی را در قالب یک نامه بریاتان بنویسم.پس با اجازه :
این روزها خیلی با دغدغه هایم کشتی می گیرم .باینکه ما در کجای تاریخ ایستاده ایم.باینکه آینده چه می شود وباینکه من برای آیندگان درباره آنچه که امروز می گذرد چه پاسخی دارم.
حاج احمد عزیز!
نمی دانم دیگران چگونه فکر می کنند .اما برای من جمهوری اسلامی با استانداردهایی که امام ترسیم کرده است یک حکومت مطلوب است.اما بعضی مسائل و رفتارها را با ارزش هایی که شناختم در تضاد می بینم و این است که آزارم می دهد.نسل من یا همه بروبچه هایی که در دهه 60 به دنیا آمده اند شاید به دنبال این چیزها نباشد.اما فکر وذکر من دغدغه هایی هستند که سوهان روحم شده اند.ما جوانترها کمی با شما فرق داریم.فرق ما در این است که ارزش های انقلاب را از زبان شما شنیده ایم اما شما آنها را تجربه کرده اید.
من فرزند دهه آشوب هستم.دهه ای که ابتدای آن با ترور های کور آدم های سفاکی همراه بود که هیچ مخالفی را برنمی تابیدند.در طول دهه نیز جنگ بود وخون وخمپاره و اسارت.شما سند زنده دهه آشوب هستید.8 سال کمتر یا بیشتر از سالهای جوانیتان را در سیاهچال های منفورترین دیکتاتور قرن گذارنده اید.برای شما گفتن از جنگ واسارت و… زیره به کرمان بردن است.سال های آخر جنگ هم که امام کوچ کرد و ما ماندیم با تصویری از دستهایی که به سوی او دراز بود.
یوسف زاده نازنین!
تصویری از آنچه که برای من از انقلاب وجنگ و… ترسیم شده با آنچه که امروز مشاهده می کنم تفاوت دارد.من در آئینه انقلاب شعار استقلال آزادی جمهوری اسلامی را می بینم .شعاری که بر مبنای ان قرار بود مردم حق انتخاب و حق اظهار نظر داشته باشد.قرار بود همه در کنار هم باشند با هر تفکر و اندیشه ای.قرار بود که هر کس اندیشه ای دارد توان عرضه آنرا داشته باشد.قرار بود آزادی موج بزند.
نه اینکه الان با آن نرسیده ایم.تازه رسیده ایم به تصویر مشوشی که هر کسی می تواند از ظن خود یار آن شود.
من الان احساس آزادی نمی کنم.احساس می کنم نمی توانم بدون لکنت حرفم را بزنم.شاید من اشتباه می کنم.من می پذیرم که یک انسان هستم با اشتباهات خاص خود.سعی کرده ام هیچ وقت خود را 0 یا 100 نبینم.من هم مثل دیگران می توانم اشتباه کنم.می توانم گاهی مدافع حق باشم گاهی نیز جانبدار باطل.سعی می کنم یاد بگیرم آنچه بر زبان می آورم می تواند اشتباه باشد.
من آزادی را دوست دارم.هر وقت هم گفتیم که ما آزادی را دوست داریم عده ای واویلا کنان گفتند که اینها دنبال ولنگاری و مروج فساد فحشا هستند.نه مراد من از آزادی آن چیزی است که در مرامنامه انقلاب آمده است.آن چیزی که قانون اساسی آن را به رسمیت شناخته است.اگر آزادی که پدران ما در انقلاب اسلامی دنبال آن بودند مرادف ولنگاری بود که دیگر نیازی به انقلاب بود.در رژیم شاه هر نوع آزادی نبود این آزادی مطلق بود.
حاج احمد بزرگوار!
این فضا خفه ام می کند.همین فردا از این طرف و آن طرف بانگ بر می آید که این حرف هایی که تو می نویسی عین آزادی است.من هم می پذیرم.اما چه آزادی؟!اینکه یک گروه در کشور برای ابراز نظر خود رسانه های گردن کلفت با تیراژهای افسانه ای داشته باشد اما گروه دیگر قرار باشد نظرات خود را نهایتا در وبلاگش منتشر کند….
اما درد من فقط این نیست.درد من این است که عده ای فکر می کنند با دوتا انگشتر و داشتن محاسن وبستن دکمه بالا وگنده گنده حرف زدن می توانند تنها مدافع این نظام باشند و حق علی الاطلاق.دیگران هم باطل.آنها یادشان رفته است که شهید رجایی می گفت به “ریشه است نه به ریش”.این فضا و این برخورد دوگانه آزارم می دهد آنها آزادند از 7 دولت اما به ما که رسید ناگهان آسمان تپید!
گناه ما انتقاد است و این گناه بزرگی است.ما فکر می کنیم همه به این جمله امام ” نقد بلکه تخطئه از الطاف خفیه الهی است”التزام دارند در حالی که نه.آنها فکر می کنند باید این جمله را چماق کرد بر سر رقیب و رقیب نمی تواند و حق انتقاد ندارد.اگر هم انتقاد بکند ظلم کرده است.ظلمی که در طول تاریخ دمکراسی بی سابقه است.اه….چه جمله مضحکی…
من اعتراف می کنم که آنچه من از ارزش ها و هنجار های این نظام برداشت می کنم با آنچه دیگران فکر می کنند متفاوت است.
من نمی دانم کسی باور می کند یا نه .اما من هم دلم برای این ملک ومملکت می سوزد.من هم خود را در برابر کسانی که سینه خود را در برابر صدام سپر کردند مسئول می دانم.من وقتی روایتی از دفاع مقدس می شنوم یا می بینم بغض گلویم را فشار می دهد و اشک صورتم را خیس می کند.من هم خود را در برابر “پویا”ها و “بهرام”هایی که “عزیز و ماهرخ”شان زیر آتش ارتش بعث کباب شده اند مسئول می دانم.اما بعضی وقتها به این نتیجه می رسم که خیلی آدم کثیفی هستم واز خودم بدم می آید.دارم پا روی خون جگر گوشه های مملکتم می گذارم و برای خودم قدرت و ثروت فراهم می کنم.
دارم جفاها و نابخردی ها را می بینم ولب نمی گشایم.می دانید چرا؟چون من یک روزنامه نگار دلسوز نیستم.روزی که داشتند به روزنامه نگاران درجه دلسوزی می دادند من دیر رسیدم.همه عناوین ناز وخوشگل به از ما بهتران رسید.همان ها که ….
بگذریم مهم نیست.
احمد آقا
خیلی اهل این نیستم که تمایلات درونی را دیگران بدانند.اما باور بفرمائید که دیگر به سرحد انفجار رسیدم.گفتم هرچه باداباد بگذار این “درون گفته”هایم را برای کسی بنویسم که دغدغه هایش شبیه من است.بعضی وقتها با خودم می گویم وقتی که با جنگ رفته ها و انقلابی هایی مثل شما این معامله می شود تکلیف من و امثال من که دیگر روشن است.من که حتی همفکران خودم پشت سرم تندرو خطابم می کنند.
آقای یوسف زاده!
شنیده ام می خواهید بساط رودبارزمین را جمع کنید.شاید دل شما هم گرفته است از ناملایمات و نامهربانی ها.البته حق دارید که دلگیر باشید.اما با تمام احترامی که برای شما قائلم از شما سوال می کنم به چه حقی می خواهید “رودبارزمین”را تعطیل کنید؟چه کسی به شما این اجازه را داده است که بچه های خونگرم ومتاسفانه محروم جنوب استان را از وجود آئینه تمام نمای مشکلاتشان محروم کنید؟
امروز همه دنبال محرومیت زدایی هستند اما شما برادر مهربان می خواهید محرومیت دیگری بر محرومیت ها بیفزائید؟مگر چند رودبارزمین در تب وتاب روزگار فولاد آب دیده شده اند که می خواهید آن را تعطیل کنید؟
رودبارزمین متعلق به تک تک مردم جنوب استان است و هیچ چیز نمی تواند جای آن را بگیرد.همانگونه که هیچ نوری جای آفتاب را نمی گیرد.
شما 8 سال برای همین مردم سختی های زندان صدام را صبورانه تحمل کرده اید.پس برای با صلابتی چون شما تحمل شرایط موجود نیز نباید سخت باشد.این هم مبارزه است.بمانید و سنگر خود را حفظ کنید و برای آرمان مقدستان تلاش وکوشش کنید.
بامداد جمعه 8/6/86
آگوست 29, 2008 در t 12:29 ب.ظ |
سلام
خیلی جالب بود
به روزم یه سر بزن
شهر شعرا