صبح یک روز سرد زمستانی به امید بهاری که از پس آن خواهد آمد پای به منطقه ای می گذاریم که روزگاری مرکز ثقل تصمیم گیری مهم در جمهوری اسلامی ایران بوده است.
جماران نامی آشنا برای مردم ایران است.جایی که به مدد نفسی گرما بخش، سردی استبداد شاهنشاهی از ایران رخت بر بست.
دیدار با خاتمی در جماران.آن پائین تر طاقی بود که روی آن نوشته بود:خدایا،خدایا،تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما.
حالا چند سال پس از آنکه صاحب خانه از بین ما رفته است حضور در آنجا می تواند خیلی چیزها را یادآوری کند.
اگر شما هم بخواهید به دیدار خاتمی بروید باید به ساختمان خیابان یاسر یا همان “جماران” بروید.
این ساختمان را سید حسن در اختیار سید محمد قرار داده است تا پیوند خمینی و خاتمی مستحکم تر از گذشته باشد.
داستانی هم دارد این ساختمان.بیش از آنکه آدمی را از کرامت “سید حسن” مشعوف کند از “….” برخی اندوهگین می کند که برای رئیس جمهور سابق حتی یک دفتر کار هم کنار نگذاشتند!
بگذریم.هوای سرد زمستانی در دل های گرم جوانانی که از شرق و غرب این سرزمین اهوارایی به دفتر خاتمی آمده اند تاثیر نمی گذارد.
پیش از ورود و انجام بازرسی دری گشوده می شود و از داخل آن موسوی لاری،تاجیک،تاج زاده،ناصری،خانیکی و چندتای دیگر خارج می شوند.همه لبخند به لب دارند.به این لبخند خیلی امیدوارم.
در نماز خانه دفتر خاتمی می نشینیم .روبرویمان شعری است :از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر/یادگاری که در این گنبد دوار فتاد.
روزی قبل تر در این اندیشه بود که تحفه ای برای خاتمی ببرم از کرمان.ناگاه به یاد سفر سال79 او به کرمان افتادم که مطلع سخنش با بیتی از شاه نعمت الله آغاز شد مصمم شد تا دیوان شاه نعمت الله را بر او پیشکش کنم.
در انتظار بودیم که از دری وارد شد و همه به احترامش صلواتی فرستادند.خیلی خودمانی بود و از همه به دلیل کمبود جا عذر می خواست.
قرار بود دوستانی به نمایندگی از جمع سخن بگویند.در این میان خواستم ببینم شاه نعمت الله چه می گوید.فوق تصور من غزلی نیکو آمد:
خرم آن دل كه شود محرم اسرار شما دلخوش آنكس كه بود عاشق غمخوار شما
همت قاصر اگر مي طلبد حور و قصور همت عالي ما هست طلبكار شما
چشم من روي شما هم بشما مي بيند ديده ام ديده مگر نور زانوار شما
دو جهان را بفروشيم بيك جرعه مي گر خريدار بود بر سربازار شما
بزم عشق است و شما عاشق سرمست مدام تا ابد لطف خدا باد نگهدار شما
جان چه باشد كه كنم در قدمت ايثارش قاصرم گر همه عالم كنم ايثار شما
نعمت الله ز خدا وصل شما مي جويد هست اميدش كه رسد باز به ديدار شما
دوستی از برادران اهل سنت از خطه کردستان گلایه ای کرد که اشک حسرت در چشم حلقه می زد.بسیار زیبا گفت از رنجی که برآنها می رود.از خاتمی خواست برای جلوگیری از تضییع حقوق اقوام و مذاهب بیاید.شوق و حراراتی که در میان دوستان بود جلسه را از شکل جلسات رسمی خارج کرد.شد بزم گفتگوی چند برادر با برادر بزرگتر خود.هر کسی به زبانی و بیانی از او می خواست که آنها را تنها نگذارد.خاتمی نیز مهربان می شنید و گاهی با هیجان و گاهی آرام سخن می گفت.از مشکلاتی که بر سر راهش به وجود می آورند و از کارشکنی هایی که صورت می گیرد.
سخنان خاتمی حاضران را به فکر فرو می برد و هنگامی که اندوه بر آنها چیره می شد با مطایبه ای خنده را بر لبانمان جاری می ساخت و گرد غم از چهره های ما می شست.
همه می گفتند آنچه را که در دل داشتند و می شنیدند آنچه را که خاتمی در دل داشت.
می گفتند و می شنیدند.گفت و شنید ها ادامه می یافت.خاتمی اما نگران بود.نگران بود زیرا در قبال دعوتی که از صورت گرفته احساس مسئولیت می کرد.او اما نیم نگاهی هم به آینده داشت.با همه این مسائل جوانان هشتادوهشتی از او خواستند که بیاید. جلسه که تمام شد هر کس سعی می کرد خود را به او برساند و از او بخواهد تا پا به عرصه بگذارد.خاتمی اما بازهم از می گفت از آنچه که قبلا گفته بود.گفت که از فردای انتخابات اوست که تنهاست و ما قول دادیم که تنهایش نگذاریم.
خاتمی نماد شور و شعور و احساس و تدبیر جامعه ایرانی است.اوست که می توان به او اعتماد کرد چرا که جز صداقت در او نمی یابی.
او بر حداقل های خود تاکید دارد و باید بررسی کند و ببیند می تواند با حداقل های خود به عرصه گام نهد یا نه.
دیدار ما به پایان رسید و در راه بازگشت باز نگاهم به طاق سیاه رنگی افتاد که روی آن نوشته بود:خدایا…خدایا…
